من در وجودِ تن ،
غریب مانده ام!
من در وجودِ تن ،
غریب مانده ام!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:56  توسط آسمان
|
روشن...
کمی دلهره دارم!
صدای نفسها و گامهایم...یکی شده!!
باورم نیست...
من رو به سوی تو ...تو!
چرا مرا نمی طلبی!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:40  توسط آسمان
|
آسمان
کمی ابر...
و من در اندیشه ی تو!!
بیا
کنار حوصله ...برایم از زندگی...کمی از غربت بگو!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:1  توسط آسمان
|
چشم بستم بر تو!
لبریزم از شکوفه...
بهار را ، تنگ به آغوش کشیدم ...
تا نشانی از من بر آستان مقدس ِ زندگی باشد!
لبریزم از خورشید...
من لبریزم از تو!!
چشم بستم بر تو!
من تو ام در من!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:31  توسط آسمان
|
آمیختگی با خورشید!
رنگِ حسرت زده ی نور ِ تنم ...
و من ...
اندکی دورتر از تاریکی...
رو در رو با افق
مَحو و رُسوا شده در روشنی ی آسمانی نیلی!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:24  توسط آسمان
|
بدوید...
بهار من رسید!
خم آن شاخه را از پنجره ببین...
مرا و تو را می خواند!
بیا
برای زندگی بهاری باشیم!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:23  توسط آسمان
|
آسمان آبی...
آب هم آبی...
رقص ِ نرم ِ ماهی ی من در تنگِ آب!
بویِ خاکِ باران خرده ی پاک!!!
یاد تو...
آمدن ، رفتن ، دویدن، عشق ورزیدن!
پا به پایِ پایکوبی ی مردم...شاد بودن
... می دانی زندگی زیباست!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:34  توسط آسمان
|
بیا ...
کمی آب
برای روشنی...
کمی بغض
برای ... نه!
بدون چاشنی بیشتر دوست دارم!!
از اول!
بیا...
کمی آب
برای روشنی...
و یک مشت خاک برای اینکه بدانیم هنوز باید نفس کشید...
می دانی ...زندگی یعنی همین ... آب و خاک!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:43  توسط آسمان
|
نورانی...
مشتی ستاره برایت خواهم آورد...
کمی نور در آسمانم پنهان کرده بودم!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:27  توسط آسمان
|